شگفتی های طاووس

   حضرت علی(ع) در خطبه١۶۵نهج البلاغه،ضمن اشاره ای کلی و اجمالی به خلقت موجودات و پرندگان،به تفصیل و با جزئیات بیشتر، درباره طاووس و زیبایی های او صحبت می کند:

  "و من اعجبها خلقا الطاووس" 

   یکی از شگفت انگیزترین آنها[یعنی  پرندگان] در خلقت، طاووس است

  "الذی اقامه فی احکم تعدیل"

   که آن را  در موزون ترین شکل، بیافرید

  "و نضد الوانه فی احسن تنضید"

  و با رنگهای مختلف به عالی ترین صورت، رنگ آمیزی کرد

   "بجناح اشرج قصبه"

 با بالهائی که شاه پرهای آن را بر یکدیگر قرار داد  

  "و ذنب اطال مسحبه"

  و دمی که دامنه ی آن را طولانی گردانید

 "اذا درج الی الانثی نشره من طیّه ، و سما به مطلا علی راسه  کانه قلع داری عنجه نوتیّه

 که به هنگام حرکت به سوی جفت خویش آن را از هم می گشاید و هم چون چتری بر سر خود سایبان می سازد ؛ گوئی بادبان کشتی است که ناخدا آن را برافراشته است و هر لحظه آنرا به طرفی می چرخاند

  "یختال بالوانه ، و یمیس بزیفانه یفضی کافضاء الدیکه  و یؤر بملاقحه ارّ الفحول المغتلمه للضراب"

 با اینهمه زیبائی و رنگ در دریائی از غرور فرومی رود و با حرکات متبخترانه اش به خود می نازد و همچون خروس 000 با ماده ی خویش می آمیزد و همانند حیوانات نری که از طغیان شهوت به هیجان آمده اند با او درمی آمیزد و باردارش می کند .

  " احیلک من ذلک علی معاینه ، لا کمن یحیل علی ضعیف اسناده 

  این حقیقت را  بر مبنای مشاهده عینی بیان می کنم؛ نه اینکه با دلیلی ضعیف، مطلبی را بگویم

  "و لو کان کزعم من یزعم انه یلقح بدمعه تسفحها مدامعه ،فتقف فی ضفتی جفونه ، و ان انثاه تطعم ذلک ،  ثم تبیض لا من لقاح فحل سوی الدمع المنبج لما کان ذلک باعجب من مطاعمه الغراب"

  و اگرچه  کسی خیال کند که باردارشدن طاووس به وسیله ی قطرات اشکیست  که اطراف چشم جنس نر، حلقه می زند و طاووس ماده ،آنرا می نوشد و سپس بدون آمیزش با نر؛ بلکه در اثر همان اشکها تخم گذاری می کند،افسانه بی اساسی است؛ ولی عجیب تر از افسانه تولید مثل کلاغ [به این صورت ]که کلاغ نر،غذا در منقار کلاغ ماده می نهد[و ماده را با این فعالیت، باردار می کند]، نیست.

   "تخال قصبه مداری من فضه  و ما انبت علیها من عجیب داراته و شموسه خالص العقیان و فلذ الزبرجد" 

  [به هر حال ] چنین به نظر می آید که نی های پر طاووس، همچون شانه هاییست که از نقره ساخته شده  و آنچه بر آنها روئیده ؛یعنی دایره های شگفت انگیز و ورشیدهایی که روی آنها نقش گردیده، همچون طلای خالص ، و پاره هائی است از زبرجد.

   "فان شبهته بما انبتت الارض قلت : جنی  جنی من زهره کل ربیع"

   اگر بخواهی آن را به آنچه زمین [به هنگام بهار]، رویانیده ،تشبیه کنی ،خواهی گفت: [طاووس]،دسته گلی است  که از شکوفه های گوناگون تمام گلهای بهاری چیده شده می باشد

  "و ان ضاهیته بالملابس فهو  کموشی الحلل او کمونق عصب الیمن"

   و چنانچه بخواهی، آن را به پوشیدنی ها،تشبیه کنی، خواهی دید، همچون پارچه های زیبای پرنقش و نگار یا همچون پرده های رنگارنگ یمنی است

  "و ان شاکلته بالحلی فهو کفصوص ذات الوان قد نطّقت باللجین المکلّل

 و هر گاه دوست داشته باشی با زیورها آنرا مقایسه کنی، همچون نگین های رنگارنگی است که در نواری از نقره که با جواهر زینت شده است، قرار گرفته باشد

    "یمشی مشی المرح المختال"

  همچون کسی که به خود می بالد ،با عشوه و ناز قدم برمی دارد 

  " و یتصفح ذنبه و جناحیه ، فیقهقه ضاحکا لجمال سرباله  و اصابیغ و شاحه"

  گاهی سر را برمیگرداند و به بالها و دمش خیره خیره نگاه می کند؛ ناگاه از جمال دل آرایی که پر و بالش به او بخشیده  و رنگ آمیزی های ی که همچون لؤلؤ و جواهر به هم آمیخته است، قهقهه سر می دهد

   " فاذا رمی ببصره الی قوائمه زقا معولا بصوت یکاد یبین عن استغاثته  و یشهد بصادق توجعه لان قوائمه حمش کقوائم الدیکه الخلاسیه و قد نجمت من ظنبوب ساقه صیصیه خفیه"

    اما آن گاه که به پاهایش نظر می افکند، آن چنان با گریه، فریاد می کشد، استغاثه و ناله جانکاهش، از آن به خوبی آشکار می شود و گواه صادق دردی است که در درون دارد. زیرا پاهایش ،همچون پاهای خروس خلاسی[خروسی که از خروس هندی و فارسی،پدید آمده است]، باریک و زشت  و در یک سوی ساق پایش ناخنکی مخفی روئیده است .

  "و له فی موضع العرف قنزعة خضراء موشاه و مخرج عنقه کالابریق  و مغرزها الی حیث بطنه کصبغ الوسمة الیمانیّة  او کحریرة ملبسةمرآة ذات صقال ، و کانه متلفع بمعجر اسحم  الا انه یخیل لکثره مائه ، و شده بریقه ، ان الخضرة الناضرة ممتزجة به "

  و در موضع یال کاکلی سبز رنگ و پر خال، گردنش  قرار داده شده است،همچون ابریق و از گلوگاه تا روی شکمش به رنگ وسمه یمانی است  و یا همچون حریری است که بر تن کرده است و چون آیینه ای صیقلی می درخشد. بر اطراف سر و گردنش گوئی معجری است که زنی آن را بر سر و گردن پیچیده  است ؛ ولی به نظر می رسد که از کثرت شادابی و براقی رنگ سرسبز و پر طراوتی ،با آن ممزوج شده است

  "و مع فتق سمعه خط کمستدق القلم فی لون الاقحوان ، ابیض یقق فهو ببیاضه فی سواد ما هنالک یاتلق"

   و در کناره گوشش، خطی باریک همچون نیش قلم برنگ گل با بوته بسیار سفیدی کشیده شده ؛ این خط با آن سفیدیش در میان آن سیاهی جلوه ای دیدنی به خود گرفته است.

  "و قل صبغ الا و قد اخذ منه قسط ، و علاه بکثره صقاله و بریقه  و بصیص دیباجه ورونقه"

  کمتر رنگی در جهان می توان یافت که طاووس از آن بهره نگرفته است. اما این رنگها با جذابیتی فوق العاده و براقی و درخشش حریرمانند و صفایش از دگر رنگهای جهان طبیعت برتری یافته است.

  "فهو کالازاهیر المبثوثه لم تربها امطار ربیع ، و لا شموس قیظ"

   او همانند شکوفه های پراکنده ای است  که بارانهای بهاری و حرارت خورشید، آن را هنوز چندان نمو نداده است.

   "و قد ینحسر من ریشه و یعری من لباسه ، فیسقط تتری ، و ینبت تباعا  فینحت من قصبه انحتات اوراق الاغصان ، ثم یتلاحق نامیا  حتی یعود کهیئته قبل سقوطه ، لا یخالف سالف الوانه ، و لا یقع لون فی غیر مکان"

  ولی او گاهی از پرهایش بیرون می آید  و لباسش را از تن خارج می کند، پرها پشت سر هم می ریزند و به دنبال آن پی درپی می رویند . پوش پرها از نی آنها همچون برگها از شاخه ها [ در فصل پائیز ] فرو می ریزند و پشت سرش رشد می کنند،تا بار دیگر به شکل نخست در آیند و  [ و پس از روییدن ] با رنگ سابق تفاوتی پیدا نمی کنند و رنگی به جای رنگ دیگری نمی نشیند.

   "و اذا تصفّحت شعرة من شعرات قصبه ،ارتک حمرة  وردیّة و تارة خضرةزبرجدیّة و احیانا صفرة عسجدیّه"

     اگر یکی از موهای پوشش پرها را بررسی کنی، گاهی رنگی گلی  و زمانی رنگ سبز زبرجدی و احیانا زرد طلایی به تو نشان خواهد داد ،[ و هر لحظه جلوه ای دارد ]

  " فکیف تصل الی صفه هذا عمائق الفطن  او تبلغه قرائح العقول ، او تستنظم وصفه اقوال الواصفین"

   راستی چگونه فکرهای عمیق و دیده های موشکاف، می تواند به اسرار این صفات راه یابد  و یا عقل های با ذوق به آن دست پیدا کند و یا توصیف کنندگان، وصف آن را به نظم آورند .

  "و اقل اجزائه قد اعجز الاوهام ان تدرکه  و الالسنة ان تصفه"

  کوچکترین اجزای این مخلوق، افکار ژرف اندیش را از درک خود عاجز و زبان ها را از توصیف ناتوان گردانیده است

  "فسبحان الذی بهر العقول عن وصف خلق جلاه للعیون فاردکته محدودا مکونا ، و مؤلفا ملونا ، و اعجز الالسن عن تلخیص صفته و قعد بها عن تادیّة نعته صغار المخلوقات"

   منزه است آن کس که عقل ها را از توصیف مخلوقش ،ناتوان ساخته است؛آن هم مخلوقی که در چشم ها جلوه می کند و آن را می بیند؛ موجودی محدود با ترکیب پیکری پر نقش و نگار که زبان ها از توصیفش- حتی به طور فشرده- عاجز شده و از ادای حق توصیفش وامانده است؛ [ با این حال چگونه میتوان آفریدگان این مخلوق را توصیف کرد ؟]

   "و سبحان من ادمج قوائم الذره و الهمجه الی ما فوقهما من خلق الحیتان و الفیله و وای علی نفسه الا یضطرب شبح مما اولج فیه الروح  الا و جعل الحمام موعده ، و الفناء غایته"

    منزه است آن کس که حتی برای مورچگان ریز و پشه های خرد دست و پا آفرید و بزرگترین موجودات ؛یعنی ماهیان بزرگ، نهنگان و فیل ها را به وجود آورد و مقرر داشت هر شبهی که بجنبد و روح در آن نفوذ کند ،مرگ، پایان آن و فناء سرانجامش باشد .

/ 0 نظر / 5 بازدید